ما و برخورد متناقض

۹ فروردین ۱۳۹۷
سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

قسمت چهارم:

به نام خداوند رحمان

در فضای تبلیغی کنار دریا با برخوردهای متناقضی روبه رو می شدیم که برایمان جای تعجب نداشت، از قبل به آن فکر کرده بودیم ممکن است برخوردهایی صورت بگیرد که بر وفق مراد ما نباشد و این عکس العمل ما خواهد بود که تبلیغ اصلی و کارساز دینی را انجام خواهد داد .
بر طبق عادت همیشگی مشغول قدم زدن روی ماسه های ساحل و گپ و گفت با مردم بودم که آقایی جلو آمد و بعد از سلام و علیکی کوتاه با قیافه ی حق به جانبی شروع کرد به صحبت های تند و گفت: حاج آقا شما با لباس روحانیت کنار دریا مزاحم تفریح مردم هستید، اگر قصد تفریح و استفاده از فضای ساحل را دارید لطفا بدون لباس بیایید.
اگرچه از قبل خودم را آماده ی هر رفتار و موضع گیری مخالفی کرده بودم اما این برخورد به ظاهر توهین آمیز آنقدر اتفاقی بود که آن لحظه چیزی به ذهنم نمی رسید، لبخندی تلخ تحویلش دادم و گفتم: چرا مزاحمیم؟ ما هم مانند بسیاری از همین مردم آمدیم تا از فضای زیبای دریا و این نعمت خدادادی استفاده کنیم .
اگرچه او به گفته ی خود مصر بود و حرفهایم را قبول نمی کرد اما من هم به هر شکلی که بود لبخندی هرچند تلخ به او زدم و از هم فاصله گرفتیم .
حرفهای این مرد به قدری ذهنم را مشغول کرده بود که در گوشه ای ایستادم و خیره به موج های زیبای ساحل نگاه می کردم و در خیالات خودم غوطه ور بودم:
آیا واقعا ما مزاحمیم؟
مگر چه تفریحی قرار است داشته باشند که وجود یک روحانی مانع آن است؟
مگر اینجا ایران نیست و این ها ملتی مسلمان نیستند؟
آیا حرف دل همه ی مردم اینجا همین است یا فقط نظر شخصی او بود؟
به هر شکلی که بود از افکار و خیالاتم خارج شدم و به خود گفتم: من کارم را برای خدا انجام می دهم، اینجا هم که آمدم به خاطر خداست، پس با حرف های یک نفر نباید خودم را ببازم، یقین دارم که خودش پشت و پناهم است .
با مرور این حرف ها امید را در دلم زنده کردم و به راه افتادم؛ حالا دیگر ماسه های ساحل من را می شناختند و به قدم هایم عادت کرده بودند، چند روزی می شد که می آمدم و بر روی این ماسه ها قدم می زدم .
همینطور که مشغول قدم زدن بودم صدای مردی توجهم را به خود جلب کرد، مرد میانسالی که با سلام و علیکی گرم و صمیمانه من را به سمت زیلویی که پهن کرده بودند دعوت کرد، نمی دانم از کدام شهر آمده بودند و چند وقت بود که مسافر دیار علویان شده بودند اما حضور در کنار این خانواده محجوب و متدین و همکلام شدن با آن ها برایم بسیار لذت بخش بود .
مرد خانواده شروع کرد به شکوه و گلایه :
حاج آقا چرا اینجا اینطور است؟
چرا مذهبی ها نمی آیند و ساحل شده محلی برای عیش عده ای خاص؟
چرا شما کاری نمی کنید؟
چرا خانواده ها رعایت نمی کنند؟
و دهها چرای دیگر، همه و همه دغدغه ی دینی و فرهنگی یک مرد میانسال بود.
حرفهایش که تمام شد نفسی تازه کرد و گفت: سبک شدم، آرام شدم، دلم پر بود، وجود شماها اینجا خیلی نیاز است .
دغدغه هایش را تحسین کردم و گفتم هم ما و هم شما خانواده های متدین باید کار فرهنگی کنیم، کنار دریا کار دینی غیرمستقیم کنیم به شکلی که نگاه ها به سمت دین تغییر کند و جوان ها گرایش بیشتری به سمت دین پیدا کنند .
صحبت هایمان که تمام شد تشکر کرد و من را به خدا سپرد و من هم سفری خوش و بدون معصیت را برای او آرزو کردم و او را به خدا سپردم .
از جایم بلند شدم و آهسته آهسته از جمع آن خانواده دور می شدم، غرق در افکار خود شدم و با خود می گفتم:
حالا می فهمم که آن مرد اولی از طرف همه سخن نمی گفت، او یک نفر بود با یک نظر شخصی .
پس وجود روحانیت در هرجا کنار مردم ضروری است تا حدی که اگر روحانی نباشد مردم شکوه می کنند و حضور یک روحانی را مطالبه می کنند، حتی اگر کنار دریا هم باشد .
و باز هم این افکار در ذهنم زنده شد :
آیا روحانیون سبب ایجاد شکاف بین خود و مردم بوده اند و یا این مردم بوده اند که چنین فاصله ای را ایجاد کرده اند ؟

 

به قلم: مهدی زاهدیان