زود قضاوت نکنیم

۹ فروردین ۱۳۹۷
سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

قسمت سوم:

به نام خداوند رحمان

روی ماسه های ساحل قدم می زدم و در افکار خود غوطه ور بودم؛ با خود می گفتم : نمیدانم، آیا این روحانیت است که از مردم فاصله گرفته و یا این مردم هستند که از روحانیت فاصله گرفته اند ؟!
در همین افکار بودم که صدای گریه ی بچه ای توجهم را به خودش جلب کرد، دختر بچه ی خردسالی که گریه می کرد و با نوازش های خانواده اش آرام نمی گرفت .
نمی دانستم علت گریه اش چه بود اما همین که از کنارشان گذشتم پدر کودک با لحن تمسخرآمیزی گفت: حاج آقا پس شما اینجا چه کار می کنید؟ ببینم می توانید بچه ام را ساکت کنید یا نه؟
بدون هیچ تاملی به سمت کودک رفتم، اندکی کودکانه با او صحبت کردم و لبخند محبت آمیزی تقدیمش نمودم، او را از پدرش گرفتم و شکلاتی از جیب قبایم در آورده و به او دادم، دختربچه با ذوقی زیاد شکلات را از دستم گرفت و خنده ای کودکانه تحویلم داد .
حالا که ساکت شده بود عزم رفتن کردم و خواستم او را به پدرش برگردانم که بچه دوباره شروع به گریه کرد؛ خانواده اش خواستند چند دقیقه ای کنارشان بنشینم تا بچه آرام شود .
نشستم و چند دقیقه ای با او صحبت کردم تا آرام شد .
همه خانواده در بهت و تعجب بودند که مگر حاج آقا هم می تواند؟ حاج آقا با لباس روحانیت و چهره ای جدی چطور کودک را با خود مأنوس کرده که از رفتنش ناراحت است و با بودنش شاد ؟؟
از جایم بلند شدم و کودک را به خانواده اش سپردم، همان پدری که در ابتدا با لحنی تمسخرآمیز با من برخورد کرده بود اکنون در کمال تعجب و خیلی محترمانه تشکری کرد و من را به خدا سپرد .
خدا را شکر گفتم از اینکه تنهایم نگذاشت و کمکم کرد تا عده ای بفهمند که نباید زود قضاوت کنند و قبل از دانستن چیزی علیه آن حکم نکنند .
بله، پدر آن کودک فهمیده بود که یک روحانی، یک انسان است در لباس دین، از جنس مردم است و خنده و گریه اش، احساسش و محبتش هم مانند دیگر مردم است .
امیدوارم که روزی بفهمیم گاهی اوقات زود قضاوت می کنیم .

 

به قلم: مهدی زاهدیان