روایت یک دیدار

۱ خرداد ۱۳۹۷کد مطلب: 051

نویسنده:مهدی زاهدیان

عصر دیروز مهمان خانه ی شهید رحمت الله پوررمضان شدیم؛ شهید پانزده ساله ی بابلسری که با آن سن و سالش فرمانده ی ضربت کردستان شد و همرزم حاج احمد متوسلیان‌.
برادر شهید از شجاعت برادر کوچکترش می گفت و پدر، نظاره گر حرفهای او بود؛ وقتی صحبت از شهادت رحمت الله شد و مسیر صحبت به حکایت های بعد از شهادت کشیده شد، چشمم به چشمان پدر پیر و خمیده ی شهید گره خورد، اشک در چشمانش جمع بود و بغض راه گلویش را بسته بود.
از ۱۴ آبان ۱۳۶۲ تا الان حدود سی و پنج سال می گذشت اما پدر دلش همچنان پیش رحمت الله بود و این گذر سالها هم نتوانست از دلبستگی اش به پسر پانزده ساله و خوش قد و قامتش کم کند.
چه کند پدر است و مانند همه ی پدرها عشق به فرزند در وجودش شعله می کشد و تنها تفاوتش این است که ایثار کرد و فرزندش را فدای انقلاب امام ساخت.
کمی که فکر می کنم می بینم چه بسیار جوانانی که مانند رحمت الله پوررمضان جانشان را برای حفاظت از دین و وطن فدا کردند و چه بسیار پدران و مادرانی که بعد از گذشت این همه سال هنوز هم وقتی نام فرزند شهیدشان را می شنوند اشک از چشمه ی چشمانشان جاری شده و دل، تنگ عزیزانشان می شود.
با قدری تامل شاید بتوان فهمید که ما چقدر بدهکار این خانواده های شهدائیم.
خون پاک شهداء که جای خود، جواب این بغض های فروخورده ی پدران شهداء و اشک های فراق و دلتنگی مادران شهداء را چه کسی باید بدهد؟
ای کاش همه ی آنانی که جایگاه خدمت را با مسند قدرت اشتباه گرفته اند می دانستند که هدف از حضورشان در این مسیر صرفاً تحقق بخشیدن به آرمان های چندصدهزار شهیدی است که جانشان را فدا کردند تا آن آرمان های بلند محقق گردد و مقدمه ای باشد برای ظهور امام حاضر (عج).
ای کاش بر هر مسئولی واجب می شد تا واحدی به نام وصیت نامه ی شهداء را پاس کند و بداند که حکایت این خون های ریخته شده چه بود.
به حتم همه ی ما شرمنده ی روی پدری هستیم که آرزویش دامادی جوان شهیدش بود.
شرمنده ی روی مادری هستیم که آرزویش این بود جوان شهیدش عصای دست پیری اش شود.
شرمنده ی روی فرزندی هستیم که آرزویش کشیدن دست نوازش پدرانه بر سرش بود.
شرمنده ی روی همسری هستیم که آرزویش ادامه ی زندگی عاشقانه ی دوران جوانی اش بود.
یادمان نرود همه ی ما در قبال شهداء و خانواده های صبورشان مسئولیم، همه ی ما با هر پست و مقامی و با هر توانایی و امکانی.

امید که باشیم و ببینیم آن روزی را که او با سپاهی از شهیدان می آید…