اولین حضور در ساحل

۹ فروردین ۱۳۹۷
سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

سلسله خاطرات تبلیغ دین در ساحل

قسمت اول:

به نام خداوند رحمان

تصمیمان را گرفته بودیم، قرار شد به همراه چند طلبه ی مبلغ به دل دریا بزنیم و در کنار ساحل با مردم همکلام شویم .
بیمارستان، پارک و فضاهای عمومی دیگر را رفته بودیم و تجربه های خوبی داشتیم اما ساحل نه؛ شاید حضور در کنار ساحل برای بسیاری از روحانیون و حتی متدینین خط قرمز محسوب می شد اما ما می خواستیم پایه گذار تبلیغی متفاوت باشیم، پیش بینی هایی از برخورد و واکنش مردم نسبت به حضور خودمان در آنجا را از سر گذراندیم و به راه افتادیم .
وقتی از ماشین پیاده شدیم نگاه مردم دیدنی بود، احساس تعجب همراه با غضب را به راحتی می شد از نگاه برخی فهمید و در مقابل عده ای هم حتما با خود می گفتند حاج آقا شما کجا، اینجا کجا !!؟؟؟ اینجا را دیگر به ما بدهید، خسته شدیم، هرجا که رفتیم شما بودید، دست از سر ما بردارید .
با شنیدن صدای امواج دریا احساس دوگانه ی بیم و امید در دل ما زنده می شد، ترس از واکنش منفی مردم تصمیم گیری را برایمان سخت می کرد اما امید به لطف خدا و کار برای خدا بود که دلمان را قرص و محکم کردیم و به راه افتادیم .
همین که در ساحل قدم می زدیم و با نگاه های سنگین مردم روبه رو بودیم، خانواده ای توجه ما را به خود جلب کرد، با ذوق به سمت آن ها که در قسمتی از ساحل روی زیلویی نشسته بودند رفتیم، برخلاف تصور ما استقبالی رخ نداد، برخورد سرد و بی روح آن ها به وضوح پیدا بود تا اینکه چند کلامی با عسل دختر کوچک خانواده هم صحبت شدیم، از او خواستیم هر شعری که یاد گرفته برایمان بخواند و او شروع کرد به خواندن شعر همراه باشیرینی کاری های لذت بخش کودکانه اش؛ چندشوخی کودکانه با او کردیم که از شادی عسل همه ی خانواده نیز خوشحال شدند و ابراز رضایت کردند؛ پدر خانواده که در ابتدا خیلی سرد و بی روح با ما برخورد کرده بود، از جایش بلند شد و خیلی گرم و صمیمانه از ما تشکر کرد و از خوشحالی عسل بسیار خوشحال بود .
یکی از اهداف مهم ما برای حضور در ساحل نیز همین بود،تغییر دید مردم و نگاه منفی آنان نسبت به روحانیت .
خواستیم مردم بدانند روحانیت از بدنه ی مردم جدا نیست و عسل خانم داستان امروز ما نیز سهم بسیار مهمی در این اتفاق داشت .

 

به قلم: مهدی زاهدیان